بزرگ بن شهريار الرامهرمزي ( مترجم : محمد ملك زاده )
44
عجائب الهند بره وبحره ( عجايب هند ) ( فارسى )
دوباره روى به ما كرد و گفت : اى خائنين ! با آن همه محبت و نيكىهائى كه دربارهء شماها كردم چگونه در ازاء آن چنان رفتارى را با من روا داشتيد ؟ ! گفتيم اى پادشاه ما را ببخشيد گفت شما را بخشيدم برويد و مانند سفر پيش مشغول معاملهء كالاى خود بشويد ، هيچ مزاحمتى براى شما نخواهد بود . ابتدا ما حرف او را باور نداشتيم و گمان مىكرديم حيلهاى در كار است مىخواهد ما كالا را از كشتى بيرون بياوريم تا در خشكى آن را تصرف كند . عاقبت خواهىنخواهى رفتيم و آنچه مال التجاره داشتيم از كشتى به خشكى آورديم مقدارى هم اشياء گرانبها با خود برديم تا به او هديه كنيم ولى هديه ما را رد كرد و گفت : شماها در نزد من ارزشى نداريد تا هداياى شما را قبول كنم ، من اموال شما را با اموال خود آلوده نمىكنم زيرا دارائى شما تماما حرام است . بالاخره ما مشغول معامله و خريد و فروش شديم . هنگام بازگشت كه رسيد نزد او رفتيم تا اجازهء حركت و حمل كالاى خود را تحصيل كنيم ، بلادرنگ بما اجازهء حركت داد . ساعت حركت باز نزد او رفتيم و گفتيم اكنون ما عازم حركت مىباشيم گفت برويد در امان خدا ، گفتم : اى پادشاه تو به قدرى بما محبت و نيكى كردهاى كه ما قادر به جبران آن نيستيم و در عوض ما به تو ظلم و خيانت روا داشتيم حال از تو تمنا داريم بگوئى چگونه خلاص شدى و به كشور خود بازگشتى ؟ گفت : وقتى كه در عمان مرا فروختيد خريدار من مرا به شهرى برد كه آنجا را بصره مىگفتند و چنين و چنان بود در آنجا نماز و روزه و مقدارى از قرآن را آموختم سپس ارباب من مرا به ديگرى بفروخت